امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار|ساناز کریمی
#21
عـاشقـانه 4

در امتـداد غروب چشمهـایم
طلـوعی دوباره اش
در بستـر شکسته ی بازوان ـم پروازی بـاش
بر اصـوات مرده ی لبـانم قنـاری هـا و جیرجیـرک هـا را و سهـره ها را رهـا کن
با گـام هـایت بر سنـگ فرش سیـنه ام رقص ـی پر شکـوه را آغـاز کن
و مرداب دلتنگـی ام را پـُر کن از شکـوفه هایی که میـوه خواهنـد داد
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#22
عـاشقـانه 6

در کـوچه باغ روحـت خزیـده ام
کویـر بیدار اسـت
در بیشـه سبز خزان تپیـده ام
حافظـه در خـاک است
در همکلـاسی شب و مهـتاب چکیـده ام
ماه در قفس اسـت
در انس لطیـف خرد و مستـی جا می دویـده ام
شراب در بنـد اسـت
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#23
فـانـوس

بر زخـم ملتهـب گونه هـای مـن
پرواز تـو در سرداب هـای دیروز اسـت
در تمنـای شعر مـن
پـرواز تـو در بامـداد فصـل رهـایی نهفتـه اسـت
در جـام خسته ی خضـور دیـروقت مـن
تندیسـی
از سـاحل دریـا بر چشم هـامون هسـت
و ایـنک
ای خــاموش
در فراسوی سپـردن زخمهـای امروز بـه مرهم فـردا
فـانوس نویـدی باش
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#24
دلاویز شعـر


چه دل انگیز شبی
چه دل آرام شعری
چه دلشده شوری
در آن زمان که یاد پرده از پنجره ها می درد
چه رقص دل افروزی د نفس باد بر عریانی پنجره هاست
دریغ شعر گر
در این شب
پوشیده با همخوابه اش باشد
و شب زنده داران
چه دل انگیزتر نمازی
که نیتش عشقبازی باران است و آینه
و هر رکوعش
تمنای بوسه واژه از لبان من است
که در هر سجود با من همخوابه می شود
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#25
آتشگاه
آتشی خاموش در ذهن باد است
من به فراز چشمان پدران رفتم
درسیاهی مردمکشان عکس نوری نبود
آتشها خامشو شده اند
و آتشدانها
آتشی خاموش در ذهن جهان است
من به ریشه های سیاه سفر کردم
سیاه بود و آتش
س یاه بود و روشن
و انسانها که از سیاهی اش نشئه می شدند
آتشی خاموش در ذهن باد است
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#26
زمستان
و من امروز چنان شفافم
که در برابر باد
که در برابر خار
بی هیچ پوششی ، برهنه ایستاده ام
و امروز تنهایی من آنچنان مضطریست
که در آن باد گرده
قارچهای سمی را
با خود آورده است
و چنان سردم من
که اگر مردی نفسش را
به درونم ریزد
از زمستان بارور خواهم شد
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#27
مـن هرچـه را سپیـده

مـن هرچه را سپیـده در آسمان مـانده است
خواهـم گذاشت بر کبـود آسمـان تـو
چرا که وقـت گریه نیسـت
چرا کـ] از پس هر قطـره ایـن روح ابریـت
مـاران که زهرشان
از چشـمه چشمـان صاف تـو بس خوشگـوار تر اسـت
گفتـار کبک رنـگ
کز رقـص قصـه ات بر دامـن بهـار خوش نقش تر اسـت
و چشمـان گرگ هـا
کز هـر کرانه ات بربـره های کوچـک خفته به سیـنه ات
ایـن را بـدان
مـن هرچه را نفـس ، مـن هرچه را که نبـض
مـن هرچه را کـه شـور ، مـن هرچه را کـه نـور
بر نبض کنـد تـو
در زشتـی زمـان
بر یاس قلـب تـو
در شـور مغز مـرگ
بر تـاری دلـت
در نـو اهرمـن
خـواهم برفراشـت
و خـواهم برفراشـت
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#28
و ایـنک رگبـار

و ایـنک رگبـار
و نگـاه من بی فاصـله ای با رگبـار
و دگردیسـی تفسیـرش در هر نفـس ذهـن من
خـوب یا بـد نمیـدانم
رگبـار بر بهـار پنجشنبه اول سـال
خـواهد باریـد
و یـا شاید واپسیـن دقیقـه سال را که بـاردار سرخـی انـار است به رگبـار ببنـدند
و آنگـاه من با دستـان خالی از انـار
به هنگـام دادن خـون به تاریـخ فردای کشـورم
که زیـر کلـاهی سنگیـن
سرخرگ شـرافتش به خونـریزی افتـاده اسـت
زرد خـواهم شد و زرد خـواهم شد
شاید نگـاه من به گلخـانه هایـی باز شـود
و شهـردار در سـال آینـده برای زیبـا سازی منو اکسیـد کربن از آن دیـدن کنـد
و یـا در دسـت نگـاه ِ من اسلحـه باشـد
و فریـاد آتش وشلیـک گلـوله
و سرانجـام مرگ تمـامی خاکهـا ، گلدانهـا و بنفشـه ها
و پـاهای من که در جویبـار شهر شنـا خواهد کرد
و چـوب دستی مـن
اگـر به رگبـار بسته شـود
و گوشهـایش را کرمهـا در تـاریکی پنهـان یکـ اعتمـاد بجونـد
اینـک رگبـار
اخبـار علمی و فرهنگـی
و رود شـاعره آب جـوان را به شـب شعـر
از چـاه راه هـای شهـر
که داره گـاز یا شـاید آب و فاضلـاب
آنهـارا پر نکرده اند
گرامـی خواهد داشـت
و شایـد هم
در آهگـی ترمیـم فلـان روزنـامه ی فرهنگـی تجـار
به جلس ختـم شعـر شاعـره ای جـوان شـوید
و اینـک رگبـار
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#29
آتـش بـَس

مـن پیش از شلیـک تهـدیدی
بـاورم را بر زمیـن نهـادم
و استـواری ام را در پشـت سرم
مـن بی هیـچ مقـاومتـی
غرامـت لاشخـورهای گرسنـه را پرداختـم
و بـاورم را بر سفـره ی آنـان نشـاندیـم
و جنـگ پایـان یافــت
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#30
آزادی

اکـنون که روح من در درکـ تشنگـی به سر میبـرد
ابـرها در اصـالت فردی شـان به سر میبـرند
ای کـاش در میـانه صحـرای هستی ام قطـره ای میبـارید
اکنـون که گـوش من
د رانفجـار مـوشک و تـانک و سلـاح های هستـه ای در خـون افتاده اسـت
ای کـاش در میـانه این خون عصـر ما
سازی میخزیـد
تـآ زخمـه های زخـم های ایـن شکسته را در خـود می نشـاند
اکنـون که چشم مـن در ذهن خستـه ام
آزادی راونپریـش میهنـم را
در روسپ یـان و سرنگ و هروییـن
به تصویـر میکشـد
ای کـاش این روانپریشـان آزاد
نابینـاییشـان را بـه چشمـانم میبخشیـدند
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,330 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,404 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,609 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان