من مادرم...!
حمل مي كنيد مرا به روي دوشتان ؛
و گور خاموش و غريب من، مقصد تمام جنب و جوشتان!
مدتي اشك و آه و ناله است كارتان،
و با ناله و پيام "حيف شد" برآورده مي شود تمام انتظارتان!
...
كودكي سياه پوش، روبروي من نشسته است!
فكر مي كند: - كيست اينكه خفته در مقابلم؟!... ، چه خسته است!!!
...
چشم ها به سوي اوست كه بهت و شيطنت، همزمان به چشم او دويده است!
اين همه سياه پوش را تا كنون به يك مكان، جمع او نديده است!
با خودش فكر مي كند: - چرا گريه مي كنند؟!
چرا به من نگاه مي كنند و هر بار بلندتر داد مي زنند؟!
اين چه بازي است و رسم آن كدام؟
چرا همه به يك صدا و يك زمان فرياد مي زنند؟!
...
ترس چنگ ميزند به پيكر نحيف او ... ؛
مادرش كجاست تا به دور گردن ش، شود حلقه بازوي ضعيف او؟!
- كيست اينكه در مقابلم خموش خفته است؟!
- هيچكس تابحال، هيچ از او به من نگفته است!!!
...
روي مرده را كنار مي زنند...
- مادرم! مادر من است كه خفته در برابرم!!!
دست او را به دست هاي كوچكش گرفته و صدا مي زند...
- بلند شو مادرم... مادرم... مادرم...
...
خفته در مقابلش؛ اشك در نگاه من، سكوت ، مهر بسته بر لبان من!
تكان نمي خورم! قفل گشته است زبان من!
كودكم مرا به بر گرفته و بلند داد مي زند!
همه نگاه مي كنند ...
جهان پر از سكوت مي شود!
يك نفر از ميان جمعيت به سوي بچه مي رود ...
كودكم مرا نگاه مي كند؛
به حرف هاي كودكانه التماس مي كند ...
به اشك هاي كودكانه آه مي كند ...
...
جهان مرا نگاه مي كند ...
خاكِ سرد ...
سنگِ گور ...
...
آشناي من كجاست؟!
اي همه به قلب من نشانده خنجر جفا،
خداي من كجاست؟!
حرف هاي ناگفته را ...
ناله هاي ناشنيده را ...
اشك هاي ناتمام را ...
اين همه تهمت و ننگ و نام را ...
كجا برم به زير خاك؟!!!
عشق را صدا كنيد؛ مدعي منم!
ننگ را صدا كنيد؛ متهم منم!
وفا، جفا، سرنوشت، انتظار ...
تمام اين الهه ها، فرشته ها، يا كه هر چه هست نامشان ...
صدا كنيدشان ...
مرا به بند كشيده ايد ،
درد چشانده ايد؛
خون من به جامتان روا، ولي ...
كودك مرا رها كنيد!
سرنوشت او زمن جداست!
شرم كنيد!
پشت او خداست!!!
...
چشم من به راه مانده ...
كودكم كجاست؟!
"شرم بادتان" به جان من رواست!!! .... گرچه علتش هنوز هم براي من سوال مانده است!
ولي گذشت از من و... خداي را ...
رها كنيد كودك مرا ؛
اين فرشته بدون بال كوچك مرا...!
مادري نكرده ام براي او، ولي چو جان به جان خود من او را، ماهها كشيده ام!
من از تمام ريشه هاي پيكرم، ز هستي ام ، ز روح خود، به كام او چشانده ام ...
ز درد هاي او چه زهر ها، چه زجرها چشيده ام!
چه روزها، چه شامها نخفته ام!
كنار بسترش نشسته ام...
...
دور شد ز من كودكم ولي ...
هيچكس نديد ...
هيچكس نگفت ...
هيچ كس اشاره اي نكرد ...
كه قلب من، قلب مادر است!
كه مرغ جان خسته ام، ز دوريش چگونه مرده، پر پر است!
اي به جام جان من، هميشه سنگ ناسزايتان روا ...
كودك مرا رها كنيد ...
التماس هاي مادري به خاك خفته را،
براي كودكش، خداي را روا كنيد!
دو چشم من به راه او ...
دو دست من، هميشه در كنار او ...
و قلب من؛ چراغ رهگذار او ...
...
كودكم به جامه اي سياه،
غرق بهت، ناله، جيغ، آه ...
در برِ كسي، زِ من دور مي شود ...
خاطرات دور مادري، براي او مرور مي شود ...
...
هر كسي به سوي خانه اي روانه مي شود،
و ماجراي مادري كه رفت، در ميانشان جاودانه مي شود!
...
كودكم، در بر كسي، ز من دور مي شود ...
دور مي شود ...
دور مي شود ...
كودكم ز من، دور مي شود ...
...
و بعدِ ساليان ...
دختري به قامتي بلند، گيسوان مشكي و نگاه آشنا ...
صورتي شبيه قرص ماه،
و چشم هاي روشني پر از ستاره هاي آسمان ...
آمده كنار سنگ سرد من!
خيره مي شود به خاك و در نگاه او ... !!! واي من...! واي من ....!
موج مي زند همچنان، روح خسته هميشه در نبرد من!
داد مي زنم ...
داد مي زنم ...
داد مي زنم ...
به گوشتان نمي رسد ...
رها كنيد دختر مرا ...
رها كنيد كودك مرا ...
سنگتان به جام من!
به جان من!
به گور من!
نعره هاي خشم، صداي پر مهيبتان؛ نصيب خاك سوت و كور من!
رها كنيد كودك مرا ...
رها كنيد خداي را ، اين فرشته بدون بال كوچك مرا ...
رها كنيد دختر مرا ...