امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار| سمیه سبحانی
#71
رویای تو!

در چشم من اي گل، امشب چه زيبايي
سحري؛ فريبنده، ماهي؛ فريبايي
وقتيكه مي خندي، زيبا و دلبندي
صد شاخه نيلوفر، صد باغ رويايي
پروانه ام، شمعم، مي سوزم از عشقت
وقتيكه مي رقص ي، پر شور و غوغايي
گه سرخِ سرخي، گاه، آبي و آرامي
گه روح طوفاني، گه رقص دريايي
وقتي كه مي بندي چشمان مستت را
مي افكند سايه هرگوشه تنهايي
شبها كه با فكرت در عالم خوابم
مي بينمت از دور با خنده مي آيي
در فكر من هستي، در قلب و در جانم
همراه روح من، هر لحظه هر جايي
مي بينمت هر شب در عالم رويا
در بين گلهاي خوشرنگ صحرايي
زيباي مهتابي، يك شب فقط اي كاش
مي ديدمت با من، همراه و همپايي
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#72
من مادرم...!

حمل مي كنيد مرا به روي دوشتان ؛
و گور خاموش و غريب من، مقصد تمام جنب و جوشتان!
مدتي اشك و آه و ناله است كارتان،
و با ناله و پيام "حيف شد" برآورده مي شود تمام انتظارتان!
...
كودكي سياه پوش، روبروي من نشسته است!
فكر مي كند: - كيست اينكه خفته در مقابلم؟!... ، چه خسته است!!!
...
چشم ها به سوي اوست كه بهت و شيطنت، همزمان به چشم او دويده است!
اين همه سياه پوش را تا كنون به يك مكان، جمع او نديده است!
با خودش فكر مي كند: - چرا گريه مي كنند؟!
چرا به من نگاه مي كنند و هر بار بلندتر داد مي زنند؟!
اين چه بازي است و رسم آن كدام؟
چرا همه به يك صدا و يك زمان فرياد مي زنند؟!
...
ترس چنگ ميزند به پيكر نحيف او ... ؛
مادرش كجاست تا به دور گردن ش، شود حلقه بازوي ضعيف او؟!
- كيست اينكه در مقابلم خموش خفته است؟!
- هيچكس تابحال، هيچ از او به من نگفته است!!!
...
روي مرده را كنار مي زنند...
- مادرم! مادر من است كه خفته در برابرم!!!
دست او را به دست هاي كوچكش گرفته و صدا مي زند...
- بلند شو مادرم... مادرم... مادرم...
...
خفته در مقابلش؛ اشك در نگاه من، سكوت ، مهر بسته بر لبان من!
تكان نمي خورم! قفل گشته است زبان من!
كودكم مرا به بر گرفته و بلند داد مي زند!
همه نگاه مي كنند ...
جهان پر از سكوت مي شود!
يك نفر از ميان جمعيت به سوي بچه مي رود ...
كودكم مرا نگاه مي كند؛
به حرف هاي كودكانه التماس مي كند ...
به اشك هاي كودكانه آه مي كند ...
...
جهان مرا نگاه مي كند ...
خاكِ سرد ...
سنگِ گور ...
...
آشناي من كجاست؟!
اي همه به قلب من نشانده خنجر جفا،
خداي من كجاست؟!
حرف هاي ناگفته را ...
ناله هاي ناشنيده را ...
اشك هاي ناتمام را ...
اين همه تهمت و ننگ و نام را ...
كجا برم به زير خاك؟!!!
عشق را صدا كنيد؛ مدعي منم!
ننگ را صدا كنيد؛ متهم منم!
وفا، جفا، سرنوشت، انتظار ...
تمام اين الهه ها، فرشته ها، يا كه هر چه هست نامشان ...
صدا كنيدشان ...
مرا به بند كشيده ايد ،
درد چشانده ايد؛
خون من به جامتان روا، ولي ...
كودك مرا رها كنيد!
سرنوشت او زمن جداست!
شرم كنيد!
پشت او خداست!!!
...
چشم من به راه مانده ...
كودكم كجاست؟!
"شرم بادتان" به جان من رواست!!! .... گرچه علتش هنوز هم براي من سوال مانده است!
ولي گذشت از من و... خداي را ...
رها كنيد كودك مرا ؛
اين فرشته بدون بال كوچك مرا...!
مادري نكرده ام براي او، ولي چو جان به جان خود من او را، ماهها كشيده ام!
من از تمام ريشه هاي پيكرم، ز هستي ام ، ز روح خود، به كام او چشانده ام ...
ز درد هاي او چه زهر ها، چه زجرها چشيده ام!
چه روزها، چه شامها نخفته ام!
كنار بسترش نشسته ام...
...
دور شد ز من كودكم ولي ...
هيچكس نديد ...
هيچكس نگفت ...
هيچ كس اشاره اي نكرد ...
كه قلب من، قلب مادر است!
كه مرغ جان خسته ام، ز دوريش چگونه مرده، پر پر است!
اي به جام جان من، هميشه سنگ ناسزايتان روا ...
كودك مرا رها كنيد ...
التماس هاي مادري به خاك خفته را،
براي كودكش، خداي را روا كنيد!
دو چشم من به راه او ...
دو دست من، هميشه در كنار او ...
و قلب من؛ چراغ رهگذار او ...
...
كودكم به جامه اي سياه،
غرق بهت، ناله، جيغ، آه ...
در برِ كسي، زِ من دور مي شود ...
خاطرات دور مادري، براي او مرور مي شود ...
...
هر كسي به سوي خانه اي روانه مي شود،
و ماجراي مادري كه رفت، در ميانشان جاودانه مي شود!
...
كودكم، در بر كسي، ز من دور مي شود ...
دور مي شود ...
دور مي شود ...
كودكم ز من، دور مي شود ...
...
و بعدِ ساليان ...
دختري به قامتي بلند، گيسوان مشكي و نگاه آشنا ...
صورتي شبيه قرص ماه،
و چشم هاي روشني پر از ستاره هاي آسمان ...
آمده كنار سنگ سرد من!
خيره مي شود به خاك و در نگاه او ... !!! واي من...! واي من ....!
موج مي زند همچنان، روح خسته هميشه در نبرد من!
داد مي زنم ...
داد مي زنم ...
داد مي زنم ...
به گوشتان نمي رسد ...
رها كنيد دختر مرا ...
رها كنيد كودك مرا ...
سنگتان به جام من!
به جان من!
به گور من!
نعره هاي خشم، صداي پر مهيبتان؛ نصيب خاك سوت و كور من!
رها كنيد كودك مرا ...
رها كنيد خداي را ، اين فرشته بدون بال كوچك مرا ...
رها كنيد دختر مرا ...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#73
پرستش به مستي است در كيش ما...!

اگر چه مثل باران شروع من غمين است
هميشه مست عشقم، نشانه ام همين است
ترانه هاي شادي براي عشق دارم
ترانه هاي شادي كه ظاهرش حزين است
ميان شعرهايم هميشه واژه هايي است
كه مثل طعم باران هميشه دلنشين است
ستاره مي درخشد در آسمان شعرم
ستاره اي كه ماهش هميشه بر جبين است
چو مي رسد ز ره صبح، ستاره مي شود گم
ستاره ام طلوعش به شام من عجين است
در آسمان، نگاهم دوباره مي شود گم
اگر چه جسم خاكي هميشه بر زمين است
ببين چگونه از عشق ترانه مي سرايد
دلي كه ماتم او را هميشه در كمين است
نگاه كن چه مستم، شراب مي پرستم
شراب چشمهايي كه با غزل قرين است
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#74
گریه کردم!

من با شروع هر بيت يك بار گريه كردم
من واژه واژه نم نم انگار گريه كردم
هر بيت را سرودم بر گريه ام فزودم
من با زبان حال اشعار گريه كردم
خون شد دلم از اين غم، افزود رنج و ماتم
شب تا سحر نخفتم،بيدار گريه كردم
گاهي به رسم برهان، گاهي شبيه مستان
گه گاه مست و گاهي، هشيار گريه كردم
چون همدمي نديدم، از آدمي بريدم
ناچار در پناه ديوار گريه كردم
گه قصه ها سرودم، گه عاشقي نمودم
اما هميشه پر سوز، هر بار گريه كردم
هرچند رفته بي من، در سوگ رفتنش من
با ديدگاني از عشق سرشار گريه كردم
من واژه واژه دردم، با شعر گريه كردم
هر بيت را سرودم؛ خونبار گريه كردم
شايد براي دل بود تكرار واژه هايم
يعني براي اين بي غمخوار گريه كردم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#75
یکی بود، يكّي نبود!
.
نگاه هم نمي كني ولي...
من كنار تو نشسته ام ؛
شبيه سايه! رنگ باد!
شبيه اتفاق ساده اي كه بعد ها ، خطور هم نمي كند به خاطرات تو!
دلم شكسته، پاي بسته،
گسسته از همه ؛
بر اين زوالِ رو به اوج، اميد بسته؛
نگاه مي كنم به تو كه بي خيال مانده اي از اين همه ملال كه گَرد آن، بر نگاه من غبار بسته!
...
تو باورت نمي شود ولي،
من آخرينِ اين قبيله ام!
من آخرين نفر، ميان مردمان عاشقم!
نسل من، بعدِ من، تمام مي شود!
مرا ببين؛
مثل برگ، در مقابل هجوم بي امانِ تند باد، تو را چه نا اميد نگاه مي كنم!
آه! نگو دوباره اشتباه مي كنم!
... !
چقدر ساده من درون حادثه هبوط مي كنم!
و شكل خواب، پشت پلك هاي تو سقوط مي كنم!
چشم تو، نيمه باز مي شود!
و من شبيه قصه هاي ناتمام مي شوم!
ولي ...، اندكي درنگ كن ...،
فقط بگو لابلاي اين هجوم ازدحام، در ميان قصه ات، من كدام مي شوم؟!
... !
منتظر، به چشم هاي تو نگاه مي كنم!
و تو سكوت مي كني...
و من براي تو دست تكان مي دهم مدام
تا بخاطرت بياورم
كه من هنوز هم كنار تو نشسته ام...
ولي...
تو به سوي ديگري نگاه مي كني!!!
... آه خاطرم نبود؛
هميشه من... همان " يكي نبود " قصه ام!
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,330 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,404 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,607 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان