۳۰-۰۴-۹۴، ۰۹:۵۲ ب.ظ
روی شانه های با یک نگاه تاب می خورد
جام پر حرارتی از آفتاب می خورد
باز هم نگاه می کنم
روی ماسه های شن
رد پای یک نفر بیشتر نمانده است
او کنار موج ها به ابرها نگاه می کند
ناگهان قلب من کنده می شود ز جا
فکر مثل درد از شیارهای مغز من عبور می کند
اضطراب روی سینه ام
مشت می زند
نگاه می کنم
دست من هم چنان گره به دست اوست
سایه ها یکی شده
ولی
گرد او نسیم تاب می خورد
و جسم من غبار می شود
باز هم نگاه می کنم
دست من همچنان گره به دست اوست
خنده ریشه می کند
در تمام قلب و روح من
من در او حلول می کنم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...






