امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار| سمیه سبحانی
#41
روی شانه های با یک نگاه تاب می خورد
جام پر حرارتی از آفتاب می خورد
باز هم نگاه می کنم
روی ماسه های شن
رد پای یک نفر بیشتر نمانده است
او کنار موج ها به ابرها نگاه می کند
ناگهان قلب من کنده می شود ز جا
فکر مثل درد از شیارهای مغز من عبور می کند
اضطراب روی سینه ام
مشت می زند
نگاه می کنم
دست من هم چنان گره به دست اوست
سایه ها یکی شده
ولی
گرد او نسیم تاب می خورد
و جسم من غبار می شود
باز هم نگاه می کنم
دست من همچنان گره به دست اوست
خنده ریشه می کند
در تمام قلب و روح من
من در او حلول می کنم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#42
در میان چشم او نگاه می شوم
بر دهان او کلام می شوم
در میان سینه اش تپش
زیر گوش او صدا
گوش می کند
در میان ذهن او
زنگ می خورد صدا مثل خاطره
من توام و تو منی
همیشه خوب
همیشه رام
در میان انحنای نرم بازوان یکدگر
بی هراس ننگ و نام
من شبیه تو
تو شبیه من
آنچنان یکی که هیچ کس نمی کند به خاطرش
خطور تا ابد
این سوال بی جواب
که این کی است
و آن دگر کدام
من تا نگاه تو همیشه ناتمام...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#43
(من که حرفی نزدم)
من که حرفی نزدم این همه نیرنگ چرا
من که بالی نزدم پس قفسی تنگ چرا
این همه سال به این نصف شدن تن دادم
این همه گوشه کنایه ز سر جنگ چرا
به خدا جنس دل نازک زن از شیشه است
تو که مردی به دلم پرت کنی سنگ چرا
به تو دل دادم اگر عشق چنین زمان داد
من همینم تو و این صورت صد رنگ چرا
من اگر آمده ام تا که جهان خلق شود
پش چرا نصف شدم خورده به من انگ چرا
من اگر بند به این بندگی ام در نظرت
به من از جانب تو نام چرا ننگ چرا
اگر از روز ازل قسمت من بردگی است
می زند پنجه ی وحشت به دلم چنگ چرا
وای عفوم بکن آخر چه سوالی کردم
می زند در سر من سیلی تو زنگ چرا
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#44
(یک آشیان از خون)
یک آشیان از خون یک بودن خالی
یک آسمان بی ماه یک سقف پوشالی

من سایه ای در مه من ردپای شب
تو از چه بی تابی از چه تویی در تب

من خسته از خویشم از این من دیگر
آخر خطای کیست از جرم من کمتر

خود کرده را تدبیر گویند بی معنیست
شاید چنین حدی تقدیر اجباریست

یک خانه رنگ عشق یک مرد و زن شاداب
لبریز شور و مهر یک کودک خندان

یک آرزو شاید یک حسرت پنهان
تصویر رویایی در دیده ای گریان

شوری که پرپر شد حسی که مدفون است
یک روح سرگردان از جسم بیرون است

من مدفن خویشم تنها و سردرگم
خسته از این دنیا ترسان از این مردم

این چشم ها لب ها این چنگ و دندان ها
این خانه های سرد این شبه انسان ها

در سینه ام سنگی بی خاصیت از گل
تنها به گور دل یک سنگ بی حاصل

پژمردن یک حس تدفین قلب من
روییدن سنگی در سینه ی یک زن

از وهم این کابوس از ترس می میرم
هر روز و شب با این اندیشه درگیرم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#45
‏(شعرم نگاه تو)
با تو درگیرم با جسم و با جانم
هر لحظه یادت از عشق می خوانم

من از ازل با تو روحم شده پیوند
من تا ابد با تو در عشق می مانم

شعرم نگاه تو هر واژه حرف تو
من غیر چشمانت بیتی نمی دانم

یک شعله در بادم دور از تو خوب من
یک برکه ی بی ماه یک موج لرزانم

با مهر دستانت فصلی پر از شورم
تنها بدون تو خوابی پریشانم

می ترسم از دنیا دور از نگاه تو
دور از تو من حتی از خود گریزانم

با من بمان خوبم من عکسی از سایه
تو یک جهان نوری من شمع بی جانم

من را بگیر از این دل شوره ی هر روز
یک دم کنار خود با عشق بنشانم

بگذار دنیا را من با تو بشناسم
بی فاصله بی مرز در خود بگنجانم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#46
غزل چشمانت
در نگاه تو غزل چون می ناب
چشم من خیره به چشمت بی تاب

لب تو جام لبالب آتش
لب من تشنه ی آن لعل مذاب

چهره ات چون مه تابنده ی مهر
چشم من خیره به نور مهتاب

زلف تو دام دل و دین و کنون
ز تو شد دین و دلم نقش بر آب

تو شدی شمع شبستان دلم
رد تو بر نگهم مثل شهاب

راست می گفت فرشته ماندی
تو در آن قصه ی آبی در خواب

مستم از تو چو غزل می خوانی
مستی از تو شده در جام شراب

نازنین باز بیا با من باش
بی تو هر ثانیه ام حکم عذاب
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#47
گاهی...
گاهی دلی به تیرک یک حادثه زنجیر می شود
قلبی به نادرستی یک فاجعه تفسیر می شود

این روزها بگو دل بیچاره ی من پای بست کیست
هی که می کشم چه رو پس همه تبخیر می شود

در گیر و دار فاجعه من مانده ام و زخم خورده دل
هر ثانیه یک سال دگر خستگی ام پیر می شود

من مانده ام و تیرگی روزهای عمر بی سبب
در قسمت ناخوانده ی تقدیر که تعبیر می شود

جسمی نحیف و خیره نگاهی به رنگ تیره ی تردید
در ابتدای دوری راهی که دگر دیر می شود
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#48
آرزوی پرواز
هر صبح بي آغاز، هر شام بي فرجام
هر روز اندوهي با من شود ادغام
يك روح سرگشته، يك قلب صد پاره
من ماندم و يك دل، در مرگ ناهنگام
جسمم رها از جان، جانم تهي از من
در سينه مي كوبد مشت كسي مادام
من عاري از قلبم، من خالي از احساس
يك خانه متروك، در كوچه اي بي نام
در شوره زاري دور، خشكيده و تنها؛
جا مانده در خاكم، يك شاخه بادام!
جغدي به بام من حتي نمي خواند
حتي نمي رويد در ذهن من ابهام
من خسته از خويشم، از اين من بي من
از اين تن تنها، اين بستر آلام
در حسرت يك دم، لبخند يك رودم
رودي كه غم ها را با خود برد آرام
اي كاش در خوابي، گم مي شدم يك شب
دور از هياهو ها، از اين همه اوهام
اي كاش از بامي بال و پري مي زد
مرغ دل تنگم، اين مرغ پا در دام
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#49
این روزهایم!

شما عبارت "این روزهایم! شما عبارت " ..." را انتخاب کرده اید ، جستجو در فرهنگ لغت برای یک کلمه انجام می شود و لطفا یک کلمه را فقط انتخاب نمائید.
اين روزها درون قلب من چيزي است، شبيه قايقي كوچك ميان موجهايي بس خروشان؛
موجهايي كه مي كوبند بر ساحل سينه
گهي آرام و گه جوشان.
درون سينه ام بر روي امواجي به رنگ غم، شكسته قايقي در تاب، سيلي مي خورد از حادثه هر دم
و چيزي از درونم مي شود كم!
درون قلب من چيزي است ؛
شكسته قايقي بي تاب،
شكسته قايقي در تاب،
درتب!
شكسته در دل من، مرزهاي سرد روز و شب!
درون سينه ام دردي است شبيه شعله اي غمگين؛
شبيه من،
ولي با هياتي از سنگ و از آهن!
درون قلب غمگينم،كسي پايش به زنجير است!
برايم اين روزها، هر لحظه اش دير است!
درون قلب من يك تن شبيه شعله هاي رو به خاموشي ، در ابهامي فروتر مي رود انگار،
و قلب من شبيه غارهاي سرد تو در توست كه يك مشعل درونش مي شود خاموش انگار!
و من در غار سرگردانيم گم،
و دورم از تمام لحظه هاي شاد مردم.
چه مي پويم...؟!
چه مي پايم...؟!
سر انگشت خسته دل را به ديوار كدام انديشه مي سايم؟!
چه بي حاصل، چه بي وقفه در اين اندوه، هر روز مي فرسايم!
كمي، تنها كمي با من مدارا زندگي،
كه من چندان نمي پايم،
و ديگر بار هم من، به افسون و به نيرنگت، به سوي تو نمي آيم!
...
درونم نيست چيزي،
درون قلب من خالي است؛
گمانم در درونم همچنان جايي براي دردهاي احتمالي است!
...
مرا اندوه مي بافند ...
مرا هر دم به انگشتانِ پر طاقت،بدون خستگي، اندوه مي بافند!
...
كسي بغضش نمي گيرد!
خدايي هم نمي ميرد ...!
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#50
بي تابي!

از عشق چه بي تاب است اين ديده لرزانم
من سلسله اي آتش، من ابر بهارانم
هر گاه كه ميپيچد آهنگ صداي تو؛
در بركه خاموشي، صد موج ز عصيانم
بي قيد بد و خوبي با ياد تو مي رقص م
مانند نسيم صبح، من مست و غزلخوانم
در هر تپش قلبم واگويه نام توست،
اي وحشي نا آرام، بنگر چه هراسانم
در ديده پر شورت صد تير بلا و تو
هر بار به بي رحمي در قصد دل و جانم
تو داغ و شررباري، وز حادثه تب داري
من عاشق و بي تابم، درياي خروشانم
يكبار بيا بامن، تا فصل نگاهت را
آهسته كنم تكرار در خنده بارانم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,329 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,403 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,607 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان