امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار| عمران صلاحی
#31
عطر بیدار زمین

آیینه من تصویر من بسیار شو بسیار شو
کهسار من پژواک تو تو تکرار شو تکرار شو
خورشید میساید جبین بر خاک و میبالد زمین
معراج شبنم را ببین ایثار شو ایثار شو
باران شلنگ انداز شد دیوانگیش اغاز شد
گل باز شد گل باز شد بیدار شو بیدار شو
ای جام جان ای در طنین دیگر درآ از آستین
وز عطر بیدار زمین سرشار شو سرشار شو
ویران تر از ویران ترم باز این بلا را میخرم
چون بوی گل روی سرم اوار شو آوار شو
گیسو پریشان بیابر چهره افشان کن بیا
رقص ی چو باران کن بیا رگبار شو رگبار شو
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#32
کلید

جنگل را مبهم میبینم اما زیبا میبینم
مثل شعر

یال اسبی را میبینم که می دمد از آن صبح
پرنده ای را میبینم بر شاخه ی ترانه
پروانه ای را میبینم که سایه اش را کوچکتر میخواهد

در پیش رو دیواری را میبینم
نه میتوانم برگردم نه میتوانم بمانم
از دیوار
چون مه بالا خواهم رفت

دریا را میبینم از روی دیوار
آبی هارا میبینم
شنیده ام در اعماق دریاها
به جا مانده از کشتی های گمشده صندوقی
کلیدی را در دستم میفشار م
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#33
پرسش

نگاه کن ببین آیا دیروز هم
این برگ ها این قدر سبز بودند
این قاصدک ها را اینجا میدیدی
این خوشه را با نگاهت از این شاخه میچیدی

ببین آیا دیروز هم
این سنگ این چنین بود
علف همین علف بود
زمین همین زمین بود
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#34
چراغ

در هر چراغ دوری ستاره ای میسوزد
در هر ستاره ای عشقی
در هر عشقی گلی
در هر گلی عطری
در هر عطری پروانه ای
در هر پروانه شاعری
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#35
پـــــــــــآهآ

در یک غروب پاییزی
یک جاده در میان باغ
گاهی پهن و گاهی باریک

در یک غروب پاییزی
یک جاده در میان باغ
گاهی روشن گاهی تاریک

در انتهای جاده
جای پاها
گاهی دور و گاهی نزدیک
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#36
خاتون

خاتون
کلام تو
سنگ را آب میکند
خواب را خواب و ایوان را پر از مهتاب

در کلام خود شناوری
چون شکوفه ی سقید ماه در چشمه
بیابان خویشتنی
چون فواره ای در حوض نقره

تورا در کلامت میچینم
تورا در کلامت می بویم

خاتون تو میدانی میان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخوانی
تو میتوانی
آتشی را به آتشی دیگر خآموش کنی
تو می توانی از ما بلا بگردانی

مرگ چنان گوش به قصه ات میسپارد
که از کار خویش باز میماند

خاتون شبی خوش است
میخواهم
گیسوانت را بشنوم

لب میگشایی
نسیم شبانگاه
سراپا گوش میشود
کلام تو سرانجام
آغوش میشود
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#37
از این دریا

از این دریا چگونه میتوان گذشت
که کوه مغناطیس
میخ از کشتی هامان میرباید
و بند از بند می گشاید
با تخته پاره ای در آغوش
آواره ی آبهای عالم شده ایم

و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#38
در هر سنگی

در هر سنگی انسانی به خواب رفته است
در هر انسانی آوازی

ماه سنگی بر ایوان
غبار می افشاند

اسب سنگ و سوار سنگ و شتاب سنگ
پرنده سنگ و درخت سنگ و آب سنگ

وردی بخوان
آبی بپاش
سنگ ها
را بیدار کن
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#39
ضیافت

به ضیافت مان خوانده اند
بر خوانی ناپدید
آنچه در دست داریم
تصویری از طعام است و تصویری از جام

بیهوده دست و دهان میجنبانیم
و مست شرابی موهوم
به رقص در میاییم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#40
کاری نکرده ایم

کاری نکرده ایم
جز این که آزاد کنیم
نیمه گمشده ی خویش را
از برج تنهایی

کاری نکرده ایم
جز اینکه قرار دهیم
کاشی گمشده ای را برابر قرینه اش
زیر این گنبد کبود

نسیمی بوده ایم که خاکستر و پرده را پس زده ایم
تا
روشن تر و گرم تر بتابد
ماه و آتش
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,335 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,407 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,617 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان