ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



شوق پر کشيدن است در سرم قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن
اينکه دور دور باشم از تو نبينمت
جا نمی شود به حجم باورم قبول کن
گاه پر زدن در آسمان شعرهات را
از من - از منی که يک کبوترم قبول کن
در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم
بيش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن
قدر يک قفس که خلوتت بهم نمی خورد
گاه نامه می برم - مياورم - قبول کن
پاکم آنقدر که آسمان صاف تيرماه
با تو چشم پاک يک برادرم - قبول کن
هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست
بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن
آب ...
وقتی آب اين قدر گذشته از سرم
من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



خدا - تو را به همان صورتی که می خواهم -
قلم بدست گرفت و کشید همراهم
کسی به نام من از ساعت جهان گم شد
همان دقیقه که پیدا شدی سر راهم
قبول دارم - تقصیر سربزیری توست
اگر رسید به آن سیب دست کوتاهم
پر از ظرافت و زیبائی زنی - اما
تورا بخاطر این چیزها نمی خواهم
به کاسه کلمات زمین نمی گنجی
برای درک تو درمانده است دنیا هم
تو دوست داری شهر مرا و معتاد است
به کفش های تو پس کو چه های اینجا هم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



دو چشم دارم و وقف نگاه کردن توست
همین که ایینه مشغول ماه کردن توست
نه ... بد نگاه کنی کشته میشود شهری
و مرگ ، منتظر اشتباه کردن توست
فقط به سایه ی تو شک نمی کنم زیرا
که پا به پا هدفش سر به راه کردن توست
مرا زدند به شهر شما، چه میدانم
شرابی آمده اسمش نگاه کردن توست
تو مثل برفی، پس لذت تماشا بس
گرفتن تو همانا تباه کردن توست
اگر نگاه گناه است پس یکی بشود
گناه کردن من با گناه کردن توست
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



من سنگ شوره زارم و گویا زمانه ای
اینجا کشانده است مرا رودخانه ای
یا شاید آن پرستوی پیرم که عاشقی
نگذاشت دست و پا بکنم آشیانه ای
یا تاک بی بری که برای شکفتنش
ناچار جز بهار ندارد بهانه ای
یا تخته پاره ای که گرفتار موجم و
هرگز مرا قبول نکرده کرانه ای
تنهایی من از خود تنهایی ام پراست
در بی نشانی است که دارم نشانه ای
چیزی نمانده است که دیوانه ام کند
ترس مترسکانه ام از موریانه ای
اینجا کسی صدای مرا پس نمی دهد
پای کدام کوه بخوانم ترانه ای؟
و دیگر آسمان را نخواهی دید...