امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار| مهدی فرجی
#11
همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#12
بگذار در قشنگ ترین اشتباه من
آتش بگیرد از تو دل سربراه من

چشمم نسیم می شود آنقدر می وزد
تا روسریت حل بشود در نگاه من

آن وقت در رگم بشتابد، تپش کند
تا وقت مرگ موی تو، خون سیاه من

بر عکس آخر همه قصه های تلخ
شاید شبی به چنگ من افتاد ماه من

روزی مگر خود تو دچارم نکرده ای؟
از چاله در بیا که بیفتی به چاه من

داغ مرا به دوش بکش سالهای سال
ای شانه هات مهر شده با گناه من
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#13
شوق پر کشيدن است در سرم قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن

اينکه دور دور باشم از تو نبينمت
جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

گاه پر زدن در آسمان شعرهات را
از من - از منی که يک کبوترم قبول کن

در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم
بيش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن

قدر يک قفس که خلوتت بهم نمی خورد
گاه نامه می برم - مياورم - قبول کن

پاکم آنقدر که آسمان صاف تيرماه
با تو چشم پاک يک برادرم - قبول کن

هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست
بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

آب ...

وقتی آب اين قدر گذشته از سرم
من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#14
خدا - تو را به همان صورتی که می خواهم -
قلم بدست گرفت و کشید همراهم

کسی به نام من از ساعت جهان گم شد
همان دقیقه که پیدا شدی سر راهم

قبول دارم - تقصیر سربزیری توست
اگر رسید به آن سیب دست کوتاهم

پر از ظرافت و زیبائی زنی - اما
تورا بخاطر این چیزها نمی خواهم

به کاسه کلمات زمین نمی گنجی
برای درک تو درمانده است دنیا هم

تو دوست داری شهر مرا و معتاد است
به کفش های تو پس کو چه های اینجا هم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#15
دنبال من می گردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
"از برف اگر آدم بسازی دل ندارد ..."

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#16
خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابــی است کـــه کردیم برای خودمان
این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غـــم نداریم، بــــزرگ است خدای خودمان
بگذاریم که با فلسفهشان خوش باشند
خودمان آینــــه هستیــــم برای خودمان
ما دو رودیم کــــه حالا سرِ دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان
احتیاجی بـــه در و دشت نداریم، اگـر
رو به هم باز شود پنجرههای خودمان
من و تـو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم بــه جـــای خودمان
درد اگر هست برای دل هم می گوییم
در وجــود خودمان است دوای خودمان
دیگران هرچه کــه گفتند بگویند، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان [highlight=#fafafa]
[/highlight]
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#17
باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#18
دو چشم دارم و وقف نگاه کردن توست
همین که ایینه مشغول ماه کردن توست

نه ... بد نگاه کنی کشته میشود شهری
و مرگ ، منتظر اشتباه کردن توست

فقط به سایه ی تو شک نمی کنم زیرا
که پا به پا هدفش سر به راه کردن توست

مرا زدند به شهر شما، چه میدانم
شرابی آمده اسمش نگاه کردن توست

تو مثل برفی، پس لذت تماشا بس
گرفتن تو همانا تباه کردن توست

اگر نگاه گناه است پس یکی بشود
گناه کردن من با گناه کردن توست
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#19
من سنگ شوره زارم و گویا زمانه ای
اینجا کشانده است مرا رودخانه ای

یا شاید آن پرستوی پیرم که عاشقی
نگذاشت دست و پا بکنم آشیانه ای

یا تاک بی بری که برای شکفتنش
ناچار جز بهار ندارد بهانه ای

یا تخته پاره ای که گرفتار موجم و
هرگز مرا قبول نکرده کرانه ای

تنهایی من از خود تنهایی ام پراست
در بی نشانی است که دارم نشانه ای

چیزی نمانده است که دیوانه ام کند
ترس مترسکانه ام از موریانه ای

اینجا کسی صدای مرا پس نمی دهد
پای کدام کوه بخوانم ترانه ای؟
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#20
تورا صبحی مه آلود از دل يک خواب آوردم
تنت را ريختم در شيشهءمهتاب،آوردم

خريدم از پری ها جفت مرواريد چشمت را
و از اعماق درياهای بی پاياب آوردم

خود من يافتم در قصه ها تخم نگاهت را
تو رامن کاشتم...من سايه بودم...آب آوردم

بپرس اين دستهای هرزهءآمادهءچيدن
کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم

بريز از خويش،زنبيل مرا از خواستن پرکن
برای شاخه هايت يک زمستان خواب آوردم
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,330 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,404 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,609 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان