ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



نيوتن اشتباه ميكرد!!!
جاذبه وقتي كشف شد كه
من از چشمان ِِ تو افتادم....
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



ویران که می شوی
تازه تولدت رخ می دهد...
دنیا رنگش عوض می شود...
همه برایت عجیب می شوند...
نقابهایشان بی رنگ می شود...
چشمت که باز می شود
آینه هم رنگ میبازد ...
طوفان زبان باز می کند
درد دارد آخر
زجر می کشد...
معشوقش که رهایش کرد
طوفانی شد بی پروا...
روزی نسیمی بوده عاشق پیشه
با عطر نرگس و یاس...
چه میکند این معشوق
ویرانت میکند با رفتنش...
مگر غروب غم انگیز را ندیده ای؟
عصر که میشود
وقت دلتنگ ِ جدایی
آتش میگیرد...
خون گریه میکند...
اما هر صبح با خاطر معشوقش
دنیایی را محو شیداییش می کند...
راستی دریای مواج را بگو!!!
خروشش
ویرانگریش را دیده ای؟
آخ که یاد ِ از دست رفته اش
دیوانه اش می کند ...
اما یاد هم آغوشی اش
چنان رامش میکند
که دل به دلش میزنی بی پروا...
من چه بگویم ؟
آتشفشان خاموشم...
گاه نعره میکشم نامت را
گاه بالا میاورم یادت را...
کجاست مرحم دستانت؟
کو تریاک لبانت؟
مرا درمانی نیست!!!
شاید هم
سالهاست مرده ام ،
خوب نمیدانم...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



چه نبردی است
بین عشق و نفرت
روح و تن
بین من و تو...
نبردی ویرانگر...
موی سپید میکند...
چین می افکند بر
پیشانی سرنوشت...
خون شره می کند
از پیکر احساس...
شمشیر عصیان
در دستان تو
و من بی صلاح ترین
حتی تنها ترین
سردار عشق...
اما خوب میدانم
این روزگار ِ چشم کور
دست در دستانت
رقص ِ رزم در میدان ِ تو میکند...
چه جدال برابریست !!!
صدای شیهه های فاتح ،
طوفانی بر پا می کند
بر این پیکر زخم خورده...
ملالی نیست !!!
من زمین خورده ی
این " افسانه ی عشقم "...
این خاک را نفس خواهم کشید...
عشق مختومت را
سرمه ای خواهم کرد
این چشمان نیمه باز را...
جسم نیمه جانم
ارزانی تو ای چرخ گردون...
معشوقم نیز
ارزانی بازی ِ کودکانه ات...
اوف بر تو با این زیباییت...
اوف بر تو با این بزرگیت...
تو اسطوره ننگی باش و
من اسطوره احساس...
پ.ن: من باختم و
روزگار رقیبی شد معشوقم را...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



نفس به نفس که ميشويم!!!
زلزله ی بم کم مياورد ،
وقتي تنم ميلرزد
از هرم احساست...
ويران ميشود تمام تنم در
انحناي اندامت
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



در اين قحطي محبت!!!
دلم به شرط چاقو فروشيست...
خريداري؟؟
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



خود را گم کرده ام !!!
بس که کوچه به کوچه ی
این شهر ، تو را گشته ام ...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



وقتی لبان تو هست !!!
چه نیاز به شراب صد ساله ...
بوسه ای از تو ، مستی اش از من...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



وقتی آمدنت دیر می شود ،
مثل جمعه های بی ظهور دلگیرم ...
مگر نمیدانی تو
آخرین فرستاده ی
احساس خسته ی منی ...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



قاصدک !!!
دستم به دامنت ...
شنیده ام راهی ِ سفری ،
مرا هم با خود ببر ...
به سوی سرزمین باران
به دیار عاشقان بی کس
به وادی مردگان ناکام...
بال پروازم را چیده اند...
پای رفتنم را بسته اند...
فرصتی نیست !!!
درد دارد مردن در آغوش ِ
کرکسان چشم شور ...
آه قاصدک !!!
این شیران پیر ِ بیشه ،
احساسم را دریده اند...
روحم را ارزانی ِ
روباهان ِ کفتار صفت کرده اند...
گله به کدامین محکمه فریاد کنم...
عمریست بی محاکمه
محبوس ِ نگاه های مسمومم...
قاصدک جان !!!
این آدمیان عشق را
با نفرت رنگ زده اند...
احساس را متعفن کرده اند...
دل ، آذین نقاشی هاشان شده...
باید تنهایی را
پشت این نقاب ِ همیشه خندان
پنهان کرد و دم نزد...
یادت نرود
مرا هم با خودت ببر...
شاید در آغوش تو جان دادم...
شاید فرداهایی دور
قصه ي احساس نا فرجام مرا
سینه به سینه
آواز کردی در دشت قاصدکها...
آخر قصه ام را اینطور تمام کن:
عاشق شد ،
تنها ماند !
عاشق ماند ،
تنها شد !
عاشق مُرد ،
عالمی دلش برایش تنگ شد...
پ.ن: خاک تنها معشوقی که
عاشقانه در آغوشش کشید
و ...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



توانم از کف ربوده اند...
عمری با حسرت آغوشت
چشم باز کرده ام به این
دنیای بی رنگ...
وجب به وجب بو کرده ام
کوچه های باران خورده را...
دنبال مرهمی برای
این بالهای همیشه زخمی گشته ام...
چشمانم سفیدی می زند...
دلم اسپند روی آتش است...
احساسم گز گز میکند...
مَردُم ِ چشمانم
حسادت می کند
این به ظاهر مَردُم را...
گلویم تیر میکشد
این بغض ِ مصیبت کشیده را...
دنیایی صف کشیده برایم!!!
برای پاک کردنت
برای بردنت
نابود کردنم...
دیگر آینه ها هم نشانت نمیدهند...
زنگار گرفته احساس ِ
این فاصله های مه گرفته...
آسمان هم چشم به راهم نیست...
خدا هم آغوشش را دریغم میکند...
کجا فریاد کنم این همه درد را...
دلم زار میزند
خون گریه میکند
نمیدانی که...
پ.ن:عاشق ِ معشوق گم کرده
میداند ، درد دارد نداشتنت...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...