امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار سعدی شیرازی !
#61
یا رب آن رویست یا برگ سمن

یا رب آن قدست یا سرو چمن


بر سمن کس دید جعد مشکبار

در چمن کس دید سرو سیمتن


عقل چون پروانه گردید و نیافت

چون تو شمعی در هزاران انجمن


سخت مشتاقیم پیمانی بکن

سخت مجروحیم پیکانی بکن


وه کدامت زین همه شیرینترست

خنده یا رفتار یا لب یا سخن


گر سر ما خواهی اینک جان و سر

ور سر ما داری اینک مال و تن


گر نوازی ور کشی فرمان تو راست

بندهایم اینک سر و تیغ و کفن


صعقه میخواهی حجابی درگذار

فتنه میجویی نقابی برفکن


من کیم کان جا که کوی عشق توست

در نمیگنجد حدیث ما و من


ای ز وصلت خانهها دارالشفا

وی ز هجرت بیتها بیت الحزن


وقت آن آمد که خاک مرده را

باد ریزد آب حیوان در دهن


پاره گرداند زلیخای صبا

صبحدم بر یوسف گل پیرهن


نطفه شبنم در ارحام زمین

شاهد گل گشت و طفل یاسمن


فیح ریحانست یا بوی بهشت

خاک شیرازست یا باد ختن


برگذر تا خیره گردد سروبن

درنگر تا تیره گردد نسترن


بارگاه زاهدان درهم نورد

کارگاه صوفیان درهم شکن


شاهدان چستند ساقی گو بیار

عاشقان مستند مطرب گو بزن


سغبه خلقم چو صوفی در کنش

شهره شهرم چو غازی بر رسن


تربیت را حله گو در ما مپوش

عافیت را پرده گو بر ما متن


چرخ با صد چشم چون روی تو دید

صد زبان میخواست تا گوید حسن


ناسزا خواهم شنید از خاص و عام

سرزنش خواهم کشید از مرد و زن


سعدیا گر عاشقی پایی بکوب

عاشقا گر مفلسی دستی بزن
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#62
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری

من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری


تا نکند وفای تو در دل من تغیری

چشم نمیکنم به خود تا چه رسد به دیگری


خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری

بت نکند به نیکوی چون تو بدیع پیکری


سرو روان ندیدهام جز تو به هیچ کشوری

هم نشنیدهام که زاد از پدری و مادری


گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری

روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری


حاجت گوش و گردن ت نیست به زر و زیوری

یا به خضاب و سرمهای یا به عبیر و عنبری


تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری

گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری


بستهام از جهانیان بر دل تنگ من دری

تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری


گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری

شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری


باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری

هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#63
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم

مگر ببینمت از دور و گام برگیرم


من این خیال نبندم که دانهای به مراد

میان این همه تشویش دام برگیرم


ستادهام به غلامی گرم قبول کنی

و گر نخواهی کفش غلام برگیرم


مرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالم

گریز نیست که دل زین مقام برگیرم


ز فکرهای پریشان و بارهای فراق

که بر دلست ندانم کدام برگیرم


گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنی

من آن نیم که ره انتقام برگیرم


گرم جواز نباشد به بارگاه قبول

و گر مجال نباشد که کام برگیرم


از این قدر نگریزم که بوسی از دهنت

اگر حلال نباشد حرام برگیرم
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#64
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان

کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان


بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم

کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان


دل داده را ملامت گفتن چه سود دارد

میباید این نصیحت کردن به دلستانان


دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو

تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان


من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم

بگذار تا بیاید بر من جفای آنان


روشن روان عاشق از تیره شب ننالد

داند که روز گردد روزی شب شبانان


باور مکن که من دست از دامنت بدارم

شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان


چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم

مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان


من اختیار خود را تسلیم عشق کردم

همچون زمام اشتر بر دست ساربانان


شکرفروش مصری حال مگس چه داند

این دست شوق بر سر وان آستین فشانان


شاید که آستینت بر سر زنند سعدی

تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#65
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت


جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت


جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت


راه آه سحر از شوق نمییارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت


هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت


بارها گفتهام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت


بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت


راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت


آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت


غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#66
هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید

کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید


آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت

به همه عالمش از من نتوانند خرید


هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبود

گو بگو از لب شیرین که لطیفست و لذیذ


گر من از خار بترسم نبرم دامن گل

کام در کام نهنگست بباید طلبید


مرو ای دوست که ما بی تو نخواهیم نشست

مبر ای یار که ما از تو نخواهیم برید


از تو با مصلحت خویش نمیپردازم

که محالست که در خود نگرد هر که تو دید


آفرین کردن و دشنام شنیدن سهلست

چه از آن به که بود با تو مرا گفت و شنید


جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل

عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید


آخر ای مطرب از این پرده عشاق بگرد

چند گویی که مرا پرده به چنگ تو درید


تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند

چند چون ماهی بر خشک توانند طپید


سخن سعدی بشنو که تو خود زیبایی

خاصه آن وقت که در گوش کنی مروارید
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#67
آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشر

قامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر


هد صبری ما تولی رد عقلی ما ثنا

صاد قلبی ما تمشی زاد وجدی ما عبر


گلبنست آن یا تن نازک نهادش یا حریر

آهنست آن یا دل نامهربانش یا حجر


تهت و المطلوب عندی کیف حالی ان نا

حرت و المامول نحوی ما احتیالی ان هجر


باغ فردوسست گلبرگش نخوانم یا بهار

جان شیرینست خورشیدش نگویم یا قمر


قل لمن یبغی فرارا منه هل لی سلوه

ام علی التقدیر انی ابتغی این المفر


بر فراز سرو سیمینش چو بخرامد به ناز

چشم شورانگیز بین تا نجم بینی بر شجر


یکره المحبوب وصلی انتهی عما نهی

یرسم المنظور قتلی ارتضی فیما امر


کاش اندک مایه نرمی در خطابش دیدمی

ور مرا عشقش به سختی کشت سهلست این قدر


قیل لی فی الحب اخطار و تحصیل المنی

دوله القی بمن القی بروحی فی الخطر


گوشه گیر ای یار یا جان در میان آور که عشق

تیربارانست یا تسلیم باید یا حذر


فالتنائی غصه ما ذاق الامن صبا

و التدانی فرصه ما نال الا من صبر


دختران طبع را یعنی سخن با این جمال

آبرویی نیست پیش آن آن زیبا پسر


لحظک القتال یغوی فی هلاکی لا تدع

عطفک المیاس یسعی فی بلائی لا تذر


آخر ای سرو روان بر ما گذر کن یک زمان

آخر ای آرام جان در ما نظر کن یک نظر


یا رخیم الجسم لو لا انت شخصی ما انحنی

یا کحیل الطرف لو لا انت دمعی ما انحدر


دوستی را گفتم اینک عمر شد گفت ای عجب

طرفه میدارم که بی دلدار چون بردی به سر


بعض خلانی اتانی سائلا عن قصتی

قلت لا تسئل صفار الوجه یغنی عن خبر


گفت سعدی صبر کن یا سیم و زر ده یا گریز

عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#68
بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس

ور پایبندی همچو من فریاد میخوان از قفس


گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان

هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس


محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان

تو خواب میکن بر شتر تا بانگ میدارد جرس


شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی میکند

او بادبیزن همچنان در دست و میآید مگس


پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد

گر جستم این بار از قفس بیدار باشم زین سپس


گر دوست میآید برم یا تیغ دشمن بر سرم

من با کسی افتادهام کز وی نپردازم به کس


با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شوم

چون صبح بی خورشیدم از دل بر نمیآید نفس


من مفلسم در کاروان گوهر که خواهی قصد کن

نگذاشت مطرب دربرم چندان که بستاند عسس


گر پند میخواهی بده ور بند میخواهی بنه

دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس


فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جان

چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#69
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول

در سرای به هم کرده از خروج و دخول


شب دراز دو چشمم بر آستان امید

که بامداد در حجره میزند مأمول


خمار در سر و دستش به خون هشیاران

خضیب و نرگس مستش به جادویی مکحول


بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببند

که من دو گوش بیاکندم از حدیث عذول


چنان تصور معشوق در خیال منست

که دیگرم متصور نمیشود معقول


حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق

چنان شدست که فرمان عامل معزول


شکایت از تو ندارم که شکر باید کرد

گرفته خانه درویش پادشه به نزول


بر آن سماط که منظور میزبان باشد

شکم پرست کند التفات بر مأکول


به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیر

چنان موافق طبع آیدم که ضرب اصول


مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی

چه نسبتست بگویید قاتل و مقتول


مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش

دریغ باشد پیغام ما به دست رسول


درون خاطر سعدی مجال غیر تو نیست

چو خوش بود به تو از هر که در جهان مشغول
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#70
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست

پیغام آشنا نفس روح پرورست


هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست


شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منورست


ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست


جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق

درماندهام هنوز که نزلی محقرست


کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر درست


جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست


شبهای بی توام شب گورست در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست


گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست


سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست


زنهار از این امید درازت که در دلست

هیهات از این خیال محالت که در سرست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,330 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,404 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,609 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
بهار نارنج (۲۳-۰۶-۹۶, ۰۳:۲۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان