ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



خوابهایم ،
آرامش قبل طوفانند...
چشم که می بندم
دنیایم عوض میشود...
خوابیده بر بستری از
عطر ِ ویرانگر تن ِ تو ،
نوازش میکند لحظه لحظه
افسانه ی بودنت را...
حوریان هلهله کنان
نظاره گر میشودند این حادثه را...
خدا هم بی پرده
عشق میورزد عاشقانه ام را...
وای بر لحظه ای که
خورشید بی محل شود...
پلک از چشمانم فرار کند...
سپیدی صبح روزگارم سیاه کند...
رخت خوابی ستمگر
نبودنت را به رخ بکشد...
و گرمای سوزان تنی
به عاریت مانده بر تنم...
و اینها همه یعنی طوفان...
نمیدانم سرمستم از بودنت...
یا بد مستم از نبودنت...
ولی این را خوب میدانم !!!
چشم بستن از این دنیا ،
به قیمت با تو بودن ،
می ارزد به دیدن ِ
پیر مادر ِ روزگار اما بی تو...
پ.ن: ذهنم مدام درگیر ِ هذیانست
نمیدانم بودنت کابوس است
یا نبودنت طوفان ...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



من هم می روم
به ناکجایی ویران...
با احساسی یتیم در آغوش
و دست در دست ِ
عشقی نا فرجام...
جاده ای بی مقصد
پر از کوره راه حادثه...
زیر باران ِ بی امان ِ
اشکهای به آسمان
به عاریه داده ات...
با گلویی در انتظار فریاد
و چشمانی داغدار...
با کوله بار حسرتها
عقده ها
تشنگی ها...
چمدانی از خاطرات
به پاییز نشسته ی
اردی بهشتم...
رفتنم را بازگشتی نیست...
خوابها تعبیر شده اند ،
فاجعه مرا میخواند...
پ.ن: و این پایان راه ِ
یک شاعر ِ دیوانه است...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



ديگر از آغوش
از بوسه و تن سخن نخواهم گفت...
عاشقانه هايت هم
ارزاني وجود رنگانگت...
چه ميدانستم
هر نيازم بازيچه ي
خنده ي لبانت خواهد بود...
من ديرينه همدمم را يافته ام
هماني كه بي منت جان مي ستاند...
ملك الموت شرافت دارد
بر احساس هاي متعفنتان...
بعد از اين تمام عاشقانه هايم
فداي يك تاره مويش...
روي سخنم با شماست:
و چه بی تفاوت بر هم میزنید
خلوت تنهایی آدمی را...
و چه سرفرازانه شیهه میکشید
پیروزی شکست خورده تان را...
و چه با افتخار نعره میزنید
كرده ها بر پیکره احساسم را...
چشمانم سیر است از دیدن
شمایی که نام آدمی یدک میکشید...
و تنم پر از زخمهای
دشنه های به زهر آلودیتان...
و دلم شکسته تر از آنی که
برایش مرهمی باشید.....
راحتم بگذارید....
نفس برای کشیدن کم دارم...
پ.ن: افسوس بر تمام باورهاي
بر باد رفته ام...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



بر روی پرتگاه حادثه
می نوازم یاد ِ باران را...
به پایان نزدیکم...
آسمان دلگیر است...
آغوش ِ دریا آرام ،
و این بادها منتظر ...
شاید اتفاقی در راه است !!!
بین ماندن و رفتن
پاها یم دو دل شده اند...
ماندنم را دلی نمی لرزد ،
رفتنم را چشمی نمی گرید ...
و عمریست بودنم را
کسی نوازش نکرد ...
دلخوش به چه باشم؟
به نسیمی که
سرمست عطر باران بود؟
یا به چکاوکی که
بین گیسوانت لانه کرده؟
لحظه ای حتی ماندنم را
بهانه ای نمی یابم ...
به باد خواهم داد ،
عطرم را
گیسوانم را ...
شاید نشانم یافتی ،
سالهاست چشم انتظار آمدنی ام...
پ.ن:باران که بیاید
به آغوش خواهد کشید
چشمان سالها منتظری را...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



اين صداي مهيب
صداي انفجار نيست...
صداي تپش اين
دل بي صاحب است...
كه در فراقت بر سينه ميكوبد
تا ره يابد شايد
به دیاری که
ویران کرده عطرت عالمی را...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



چنان من در خودم غرقم
كه مثل باد ماُوا نيست...
چنان من در خودم غرقم
كه خود از غير معنا نيست...
چنان من در خودم غرقم
كه شب در روز پيدا نيست...
چنان من در خودم غرقم
كه من زجرم ،
كه من آن شهره شهرم،
كه من آن " ياور " دهرم...
مكن دوری از آغوشم
فقط یک بوسه مهمان کن
مكن دوری از این مجنون آواره
فقط یکبار لمسم کن
تنم داغ است ، میسوزم...
كه من ديوانه دردم
كه من تنها رسول بي كتاب و مُعجز و وَحيَم.....
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



تو هستی و
دلی گرم از عشق
زمستان ِ این تن
با غروری نابود
دو استکان چای دلتنگی
روی میز ِ تنهایی
تن پوشی از حس ِ دلشوره
و صدای سگانی ولگرد
که خیانت پارس می کنند
شبیه رقیبان ِ کور دل
کفتار صفت در انتظار
چشم تیز کرده اند
و حسی که هر لحظه ام را
زیر سُم ِ اسبان ِ لگام گسیخته ي
از دست دادنت ، جهنمی می کند
لعنت به من!!!
حس خوب بودنت را
ارزان میفروشم به
گرگ و میش این زمستان...
پ.ن : این را بدان نازنین
رقیب ، رقیب است
چه پارس کند
چه بی شرمانه دندان تیز کند
چه در بیشه متعفن احساسش
در انتظار دریدن باشد
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



نازنینم!!!
نمیدانم در کدام دیار
آسمان را هوایی ِ خود کرده ای ،
دلتنگی اش را بر دلم آوار میکند...
پرندگان مهاجر عاشقت شده اند
راه گم کرده اند بی هوا...
سراغت را از کدام مدهوش بگیرم؟
خنده هایت را بگو!
وسوسه کرده شیطان را ،
میخواهد سجده کند بر عشقت
شاید هم طردی دوباره در راه است
سیب از لبانت خواهد چید
رحمی بر این بی نوا بکن
دستم از تو کوتاه است
و طاقت این دل طاق...
عصیانی در راه است
طغیانی شاید...
و دلی که انبار باروتست...
انفجار نزدیک است...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



سلام بارانم
زیبا معصومم
چشم نگشوده غمگسارم
من به فدای کودکانه گریه هایت
آخر این جدایی تا کی
این مستانه شیدایی تا کی
مگر نمیدانی بی باران ،
سراسر بارانم ...
مگر نمیدانی بارانم،
این خانه کم دارد ،
باران خنده هایت را...
این خانه هوای حوصله اش
ابریست ، تیره و خاکستری...
ابریست اما ، بارانی نیست...
آنقدر بغض دارد دیوارهای خانه ام
داد میزنند هر لحظه ترنمت را...
شیشه های اتاقم
اشک میریزند جای خالیت را...
عروسک هایت
هر صبح سراغت از من میگیرند...
نازنین بارانم
این سراب بودنت
برف بر گیسم نشانده ، نمیبینی؟
دستانم دستان کوچکت را
لابلای کدام قصه کودکانه بیابد؟
آغوشم گرمای آغوشت را
از کدام احساس بگیرد؟
باران کوچک من
خوب میدانم
اگر تو بیایی چشمانم
هر چه باران را
به سخره خواهد گرفت..
مگر میشود تو باشی و
بارانی دیگر سبز کند
این احساس بی کس را...
شب که میشود
بی تو میترسم از کابوسها...
خیالت را آغوش میگیرم
آخر تو بگو مادرت را
چگونه چشمانم را
بی آبی چشمانت بربندم؟
دیگر خسته ام
خسته
حتی خسته تر از درخت پیر ِ
حیات خانه پدرم...
گلویم تیر میشکد
بس که خیالت را
روی پاها ی خسته ام
هر شب لالایی گفته ام...
دستانم پینه بسته
بس که بجای گیس سیاهت
عروسکت را نوازش کرده ام...
عقده نداشتنت ، میدانی
کمر خم کرده مادر بی کست را
فریاد نام ِ بارانت را
چند خروار چال کرده ام
در گلویم ، خدا میداند...
کودکی یتیم را می مانم
ویران کرده دنیایم را
فریاد بازی کودکانه ها...
چند زمستان را
به امید اردیبهشتت
آتشس زده ام ، نمیدانم...
چند بهار را بی باران
خشکانده ام باز هم نمی دانم...
فقط میدانم
مقدس ترین مریم منم
همان قدیسه ای که
هر شب بی بارانش
هم آغوش خدا میشود...
تا شاید فرشتگان
حسرت باران را باریدند برایش..
تا شاید هلهله کنان
بر سبزی کردند تو را
تحفه ی خشکیده پیکرم...
بارانم
این بار
فقط این بار را
سخن بگو با داغ کشیده مادرت
با آن زبان کودکانه ات
بر من میباری؟
یا من ببارم خود را
بر عرش کبریایی اش
برای لمس تن آسمانیت؟
تقدیم به چشمانی که
همیشه بارانی ِ باران است...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
ارسالها: 6,376
موضوعها: 1,451
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۳
اعتبار:
11,951
سپاسها: 0
76 سپاس گرفتهشده در 6 ارسال



تو خیالت تخت
رفتنی در کار نیست
همان یک بوسه کافی بود
بی اختیار
نمک گیرت شدم...
و دیگر آسمان را نخواهی دید...